افراد زیادی در تاریخ پندار خود را به خدا نسبت دادهاند یا واقعیت گفتهاند اما هر چه بوده است پندار ایشان تحقق نیافته است و این را میتوان خیانتکاری خدا نام برد. مثالها زیادند اما بگذارید چند مثال بگویم:
- در اوج جنگهای صلیبی کلیسا لشگری از نوجوانان مسیحی که حافظ انجیل بوده اند را با انجیل و دعا به جنگ مسلمانان میفرستند. حتی کشتی هم برای اینا مهیا نمی کند. انتظار دارند وقتی این لشگر به آب رسید آب شکافته شود و این لشکر دوستداران خدا از دریا بگذرند و به اورشلیم برسند و اورشلیم را آزاد کنند. مسلمانان چند کشتی و گروهی جنگجو میفرستند. همهی این نوجوانان را به بردگی میگیرند. وعدهی خدا به مسیحیان تحقق نمی یابد.
- قبل از لشگرکشی افغانها به ایران, فرماندهان نظامی و بزرگان پادشاه را نسبت به آینده سعی میکنند هوشیار کنند. تقاضا میکنند تمام لشگریان به اصفهان بی ایند و سپاه ایران با تمام قدرت در اصفهان مهیا گردد. درباریان و روحانیان تمام سرداران نظامی را با اتهامهایی چون قدرتخواهی و شورش, فتنه و دیگر صفتها یا اعدام می کنند یا از اصفهان تبعید میکنند یا عزلشان میکنند. وقتی لشگر افغانها به پشت پایتخت ایران می رسند نه دعای روحانیون به پادشاه کمک میکند نه فراخوانی لشگر جنیان. ایران شکست می خورد.
- پس از اولین عهدنامه ی بین روسیه و دربار قاجار و از دست رفتن بخشی بزرگ از ایران, عدهای از مسلمانان به نجف میروند و گزارشی مبنی بر تجاوز به ناموس مسلمانان و اهانت به قرآن را به روحانیت میدهند. روحانیی عالیرتبهای به نام شیخ محمد مجاهد دستور جهاد بر علیه کفار روسی را میدهد. هر چه به او میگویند این جهاد شکست خواهد خورد, شیخ محمد مجاهد بر تحقق وعدهی خدا اصرار میکند و مردم مومن سخن او را باور می کنند. ایران با دست خالی و تنها تعدادی زیاد چماغ به دست به جنگ لشگر مجهز روسیه میرود. وعدهی خدا تحقق نمی یابد. بلکه لشگر خدایان لت و پار میگردد. ایران مجبور به بستن عهدنامهی دومی میشود و بخشی بزرگتر از خاک خود را از دست می دهد.
به تاریخ نگاه کنیم اولین درسی که از تاریخ باید گرفت این است که خدا خیانتکار هست. کسی که بدون برنامه و در نظر گرفتن واقعیات چیزی را به خدا نسبت دهد و وعدهای از سوی او دهد یا خیانتکاری بیش نیست یا خدا به راستی خیانتکار هست.

