سه‌شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۷

دیوانه


باران شدید است. می‌ایستم تا تاکسی بگیرم. تاکسی از چهارراه رد می‌شود. هنوز حتی پنجاه متر هم جلوتر نرفته‌ایم که از تاکسی پیدا می‌شوم. راننده تاکسی و دیگر مسافران فکر خواهند کرد که من یا دیوانه‌ام یا ثروتمندی ننر.

اما کدام‌یکی‌یشان دقت کردند که ماشین از چهارراهی رد شد که تمام سطح چهار راه را و حتی تمام خیابان متقاطعش با لایه‌ی آبی پنج تا ده سانتی متری پوشیده شده است؟

7 نظر یا انتقاد:

ناشناس گفت...

اگه پیاده نمی شدی می گفتم خل شدی!!
واسه اینکه تو هر دفعه از تاکسی حالا به یه دلیل پیاده می شی
یه بار افغانی غیر مجاز سوار می کنن
یه بار...
نمی خوای تاکسی سوار شی خوب نشو!!
چرا هر دفعه مردم ازاری می کنی

مرضیه گفت...

خب وقتی پیاده شدید چه کار کردید!؟

ناشناس گفت...

راستی یه دونه از این پوتین پلاستیکیا! بخر بپوش واسه خیابونای تهران لازمه اونم تو برف و بارون
اونوقت دیگه مجبور نمی شی از تاکسی پیاده بشی مردم ازاری کنی
البته من که می دونم این بهونست تو هدفت راننده تاکسی ازاریه!!!

Qasem گفت...

آهای انونی‌موسهای تکه‌پران: خوب چه کار کنم. هفته‌هایی که سمینار نیست تمام حرفهای فارسی‌ای که می‌شنوم از راننده تاکسی‌هاست. خوب این نوشته‌ها این وبلاگ هم مربوط به آنها خواهد بود دیگر

مرضیه: قدم زدم وارد جایی که می‌خواستم شدم

ناشناس گفت...

اخه قربون شکلت برم!!!
تو که وسط حرفاشون پیاده می شی از تاکسی

Qasem گفت...

آهای ناشناس‌های عزیز که هی تکه می‌اندازید. یه آدرسی چیزی بگزارید که اگه یه وقتی این طرفا پیداتون نشد و خدایی‌ نکرده مریض شدید و من هم احساس پیامبرگونه‌ام عود کرد٫ بروبچه‌ها را بردارم بیایم عیادتتون

ناشناس گفت...

من راضی نمی شم تو این وضعیت خیابونا با این ترافیک
بیای عیادتم
تازه دوست ندارم نفرین چند تا راننده تاکسیم دنبالم باشه!!!