جمعه ۳ اکتبر ۲۰۰۸

بزنش!

در کوچه قدم می‌زدم. پدری و دخترِ کوچکش هم با همان سرعت یه ذره جلوتر از  من قدم می‌زدند. سرعتم را زیاد کردم تا آنها را رد کنم و  فاصله‌یمان بیش‌تر شود و احتمالن مزاحمی برای قدم زدن پدر و دخترکش نباشم. ناگهان دخترک جیغی بنفش کشید و گفت: «اِ بابایی! این آقاهه از ما جلو زد٫ بزنش!». من و پدرش مبهوت ماندیم. به دخترک گفتم: «حواسم نبود٫ ببخشید». ایستادم تا آنها باز هم جلو باشند.

یادم باشد که در رد شدن از خیابان همیشه حق تقدم را به ماشین‌های بدهم که دختر و پدری در آن هستند.

2 نظر یا انتقاد:

ستاره گفت...

مرسی قاسم!
یاد بچه گی های خودم افتادم، کاش یه دختر هیچ وقت بزرگ نشه تا نفهمه باباش اون قهرمان بزرگی نیست که اون فکر می کنه!!!!
آه که چه لذتی داشت...!!!!!!!!!!

Real Cuckoo گفت...

جالبه! منم یاد بچگیام افتادم:)
البته من هنوز بعضی وقتا از این کارا می کنم:)